![]() |
![]() |
|
| گرچه پایان راه ناپیداست... |
|
سلام دوستای عزیزم خوبین؟ بالاخره فردا اومد و من دیگه باید به قول غولم عمل کنم و آپ کنم توی این مدت اصلا دستم به کیبرد نمیرفت میومدم نت بلوگفا رو وا میکردم ساعتها صفحه مطلب جدید جلوم وا بود کلی حرف واسه نوشتن داشتم ولی قدرتشو نداشتم تایپ کنم میومدم پیجتون و میخوندم ولی نمی دونستم باس چی بنویسم واستون کلی دپ بودم نپرسین چرا چون شرمندتون میشم بیخییییییییال دلم واسه همه تووووووووووووووووووون تنگیده جاتون خالی بعد دوران وحشتناک امتحانا و ۱۴ شب بیدار بودن تصمیم گرفتیم بریم سفر یه آب و هوایی عوض کنیم من بیچاره که تویه این یه هفته همش خوابیدم خوب خوابم میومد....چی کار کنم!؟ کمربند بسته صندلی عقب از هوش میرفتم به هر شهر که میرسیدیم مامان صدام میکرد پاشو به .... رسیدیم منم تنها زحمتی که میکشیدم این بود که سرمو بگیرم بالا طوری که فقط دماغم از شیشیه بالاتر بود میگفتم آهااااا.. باز سرمو میزاشتم و میخوابیدم تازه خوابم میدیدم....!!! توی این سفر فقط مامان و بابا که کلی امتحان داده بودن و خسته شده بودن یه آب و هوایی عوض کردن با خوانواده عمه م اینا رفته بودیم قشم وقتی رسیدیم قشم رفتیم یه هتل که نزدیک بازار ستاره قشم بود اسمشو نمیگم که تبلیغات مثبت و منفی نشه ساعت ۱۲ شب رسیدیم مدیر هتل گفت یه بلایی سر سیستم آبی هتل افتاده که از طبقه ۲ به بالا آب قطعه امشب و بیاین پایین کاراتونو بکنین تا فردا که درست شه بعد کلی غر زدن گفتیم اوکی من که به کل خوابم میومد ولی بقیه همسفرام واقعا به خاطر خستگی زودی رفتن اتاقاشون تا بخوابن من و ۲تا دخترعمه م تو یه اتاق بودیم تا رسیدیم بالا لباس راحتی پوشیدیمو تلپ رو تختا ولو شدیم اینم بگم که همه توراه یه غذایی خورده بودیم که اوضاع مزاجیمون بهم ریخته بود و واجب الدبلیوسی شده بودیم ساعت حدود ۲ بود که فشار زیاد اومد و مجبور شدم از خواب ناااااااازم بیدار شم دیدم دخترعمه م از بیرون اومدو داره عالم و آدم و فحش میده که چرا این آبها قطعه و مجبور شده بره پایین تو عالم خواب گفتم بخواب غر نزن ازین بدتر اینه که برقها هم قطع شه یا آسانسور خراب شه و مجبور شی از پله ها بری پایین و بیای بالا دخترعمه م خوابید منم سعی کردم بخوابم ولی نشد پاشدم توی تاریکی رفتم بیرون که هم اتاقیام اذیت نشن سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه همکف دورو ورم و نگاه کردم به جز چندتا مسافر که جلو در بودن و هاج و واج داشتن نگام میکردن و معلوم بود تازه رسیدن. کسی نبود رفتم جلو میز پذیرش نفهمیدم چرا اونم همونطوری نگام میکرد پرسیدم سرویسا کجاست اونم با دست به یه سالون اشاره کذد زودی ازش دور شدم با خودم گفتم مرتیکه انگار آدم ندیده همینطور داشتم غر میزدم که رسیدم به یه در که ۲نفر جلوش واستاده بودن لنگه شبی همه دل درد بودن انگار منم رفتم واستادم ۳تا دستشویی زنونه داشت مردونه هاشو نمی دونم چون نرفتم اونور ولی اگه یکم دیگه دیر میشد مجبور بودم برم اونجاو الان بهتون بگم چندتا دستشویی مردونه داشت خلاصههههههههه..... دردو دل ملت در صف دستشویی هم کلی قصه داره که باشه بعد تو صفم که بودم خامها یه جوری نگام میکردن منم گیج و گنگ از خودم نمیپرسیدم چرااااااااااا!!! بالاخره نوبت من شد و بعد از به آرامش رسیدن رفتم دستامو بشورم تا صورتم و شستم و سرمو بالا آوردم و خودم و توی آیینه دیدم......... واااااااااییییییییی.... این من بودم که موهام مثل لونه گنجشک توهم رفته بود.... فوری به خودم نگاه کردم با لباس راحتی و شلوار آستین سه ربع اینهمه راه اومده بودم فکریدم خواب میبینم ولی دیدم نه ه ه ه !!! این منم که آبروم ریخته بود با این قیافم به زور بدبختی موهامو یه جوری صاف کردم و یه دست به سرو وضعم کشیدم اگه اوضام مرتب بود اشکالی نداشتااااا ولی بااون وضع.... !!! یکم لفت دادم تا سالون خالی شه نمی دونم چقدر طول کشید ولی خیلی وضع بدی بود! سرک کشیدم تو سالن و تا دیدم کسی نیست بدو رفتم سمت آسانسور پذیرش هتل داشت همونطوری نگام میکرد به روی خودم نیاوردم از جلوش رد شدم خوشبختانه مسافرهای جدید هم رفته بودن به اتاقاشون . تا الان حتما ۶ تا خوابم دیده بودن که یکی از اون خواب کمدی بود از قیافه من داشتم میرسیدم به آسانسور که دیدم پسرعمه م جلو در آسانسور واستاده و می خواد بره بالا زود پریدم تو راه پله هاو کل پله هارو دویدم وقتی رسیدم بالا پسرعمه م رفته بود اتاقش و تو سالون کسی نبود. خودم و انداختم تو اتاقو در و همچین محکم بستم که دختر عمه هام بیدار شدن..... من و دیدن که تکیه دادم به در و صدای نفسام میاد کلی فحش دادن و بعد خوابیدن صبح نمیدونستم با چه رویی باس برم پایین اصلا دوس نداشتم پذیرش و کسایی که دیشب باون قیافه دیدنم دوباره ببیننم این یه رازه.... به کسی نگینا! حتی به دخترعمه هام نگفتم چون دوس ندارم بشم سوژه خنده اونا
|
|
+ نوشته شده در
87/11/26ساعت 11:12 توسط من یک مسافرم از جنس التهاب |
|
|
هورااااااااااااا..... چه لذتی داشت تعطیلات.............ملالی نبود جز دوریه شما ملولی ها....
قول میدم از فردا آپ کنم..... قول قول غوووووول... |
|
+ نوشته شده در
87/11/13ساعت 13:10 توسط من یک مسافرم از جنس التهاب |
|
|
تا اول بهمن بلاگم تعطیله... آخه آخر ترمه و باس یکی تو سر کتابها زدو یکی تو سر تحقیق ها و پروژه ها..... |
|
+ نوشته شده در
87/10/11ساعت 9:55 توسط من یک مسافرم از جنس التهاب |
|
|
سلام. آخر ترم و بلبشوایه واسه جزوه کامل کردن و پروژه تحویل دادن. کاش میشد کمکم کنین! از وقتیم مرغ سحر جونزیان جون هم با فسقلیش رفته تعطیلات حس آپیدن نیست. ایشاا... بهش خوش بگذره...و زودی برگرده که هلاک شدم... |
|
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 12:0 توسط من یک مسافرم از جنس التهاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهم نیست من اول اومدم یا تو
مهم اینه که کی تا آخرش می مونه...... |
| پیوندهای روزانه |
|
معجزات اشک شیدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
فردایی بهترتر سارینا جون با اس ام اس های خوشگلش کلوپ ترکیده ها!! رهگذار عمر بردیا خاطرات ویژه درویش |
|
RSS
|